
سلام . ماه محرم اومد و آرش خان ما حسابي درگير هيات و عزاداري شد.
امسال اين آرش خان كلي تو هيات فعاليت كرده و توي هر زمينه اي كه فكر كنين تجربه كسب كرده .البته كلي ماهر و وارد بودها . البته نظر خودش اينه كه هيس بسه اي مث من نمي تونه اين همه كار كنه زنجير مي زنم ، ساي درام مي زنه ، نوحه مي خونه ، طبل مي زنه تازه خودش ميگه ببين من از حميد اترك هم بهتر طبل ميزنم . جناب حميداترك همين آقايي هستن كه توي عكس پايين مشغول طبل زدن هستن. يعني اينجوري براتون بگم كه آرش به تنهايي خودش يه هياته.

خلاصه كه خود آرش به اين نتيجه رسيده كه از همه بهتر طبل مي زنه . يه روز هم اومد اداره پيش خاله گرامي كه بنده باشم ، به اتفاق رفتيم ميدان بهارستان كه آقا آرش طبل بخرن .البته ايشون يه طبل داشتن اما كوچيك بود و چون آرش ديگه مرد شده بايد يه طبل مثل حميد اترك داشته باشه .

لطفا طبل حميد اترك را ببينيد از اين طبل مي خواست البته طبلي كه دست آرش هستش اوني كه امسال خريديم نيست.
خلاصه رفتيم دنبال طبل و آرش يه طبل انتخاب كرد ؛حميد اترك كه هيچ رستم دستان هم نمي تونست اونو بلند كنه و خود صاحب مغازه هم كلي خنديد و گفت اصلا اين فروشي نيست و آرش عزيزم رضايت داد كه يه طبل كه از خودش يه كم كوچيكتر بود بخره، حالا بماند كه از دم مغازه تا اداره ، توي خيابان بهارستان من و آرش دسته راه انداخته بوديم و بنده طبل رو حمل مي كردم و آرش با يه چوب مخصوص طبل كه هم قد خودش بود داشت طبل مي زد و .... كلي ماجرا.

خلاصه وقتي ما طبل رو آورديم خونه و آرش اولين ضربه رو كه به طبل زد و تمام شيشه ها لرزيدن و برق از سر اهالي منزل پريد ، همه به منه بخت برگشته پريدن كه اين چيه خريدي اينو كه نه مي شه بيرون ببره نه توي خونه بزنه. خلاصه كلي قوانين وضع شد كه از ساعت ۱۰ صبح تا ۱۲ و از ۴ بعداظهر تا ۹ شب مي شه طبل بزنه و صدالبته با صداي بلند هم نبايد بزنه بلكه خيلي خيلي لطيف و آهسته و آرش هم مو به مو اجرا كرد از صبح كه بيدار مي شد تا يك نصفه شب مشغول طبل زدن بود اونم خيلي آهسته طوريكه هر بار مي زد مي گفتيم الانه كه شيشه ها بياد پايين و همسايه ها ۱۱۰ خبر كنن. خلاصه ماجرا اين شد كه براي بيرون رفتن با هيات مجبور شديم دوباره منو آرش بريم بهارستان و يه طبل مناسب تر بخريم كه توي عكس پايين دست آرش مي بينيد.

از اونجايي كه آقا آرش ما از همه بهتر بلده طبل بزنه طبل رو برعكس مي گرفت و مي زد مثل عكس پايين يعني از قسمتي كه فنر داشت نگه مي داشت و مي زد . و حميد اترك براش توضيح داد كه بايد اين قسمت زير باشه و اون طرف كه نوشته داره بزني تا اين فنر اون زير بلرزن و صداش بهتر در بياد . اما آرش با يه جواب خيلي منطقي و دندون شكن حميد و كل طبالاي هيات هاي عزاداري رو آچمز كرد و گفت : نه حميد ببين تو بلد نيستي بايد از اين طرف كه فنره بزني تا اين توب "" يعني همون چوب"" ايندوري بلرزه ببين من ته دوري ""يعني چه جوري ""مي زنم يادبگير . و ما فهميديم كه اين چند صدسال همه اشتباه كرده بودن .


خوب بعد از طبل زدن نوبت سايدرام بود كه بصورت حرفه اي اصلا سايدرام مي زنه چون استاد اعظمش در اين زمينه محمد معصومي يعني پسرخاله مامان سميرا و همون باباي ساغر هستش.عكس پايين آرش با مامان سميرا هستش

البته به اين عكس پايين دقت نكنيد كه داره با طبل سايدرام مي زنه / از اونجايي كه مامان سميراي بي نوا هرشب به اندازه يه وانت وسايل عزاداري آرش خان رو حمل مي كرد كه شامل دوتا طبل يه سايدرام دوجفت چوب سايدرام ""كه توعكس پايين لنگه به لنگه هم گرفته "" و يه جفت چوب طبل .وسه چهارتا زنجير ، يكعدد پرچم ، يه جفت سنج و مچ بند. باور كنيد كه اينها رو راست مي گم و براي خنده يا شوخي نيست هرشب ما برنامه داشتيم و بايد تمام اين وسايل دنبالمون مي بود. خلاصه يكشب ما يادمون رفت كه سايدرام برداريم و خود آرش هم گفت اصلا امشب مي خواد با باباشهاب بخونه ولي يكدفعه وسط هيات دلش هواي زدن كرد و ما حالا اون وسط بايد سايدرام گير مي آورديم در نتيجه قبول كرد كه يه امشب اين طبل عزيز نقش سايدرام بازي كنه /

متاسفانه از خوندن آرش نتونستم عكس بگيرم . يه ميكروفون خاموش داده بودن بهش و كنار باباشهاب داشت ميخوند . كه وقتي رسيديم دم هيات تازه متوجه شد اين ميكروفون صدا نداره اما خوب از سر تقصيرات بچه هاي هيئت گذشت.

عكس بالا- آقايي كه با آرش راه مي رن علي معصومي هستن كه با آرش سري از هم سوا هستن . مرجع تقليد مسافرتي آرش هستن . يعني زمانيكه علي رفته بود تايلند هي به باباشهابش مي گفت بابا بريم تايلند . يا رفته بوديم براش لباس بخريم جلوي يه مغازه مي گفت بابا اينجا تايلنده" آخه علي هميشه از تايلند لباس براش مي ياره و ما هم داشتيم مي گفتيم اين لباسا تايلندي هستش" . يا مثلا علي رفته بود لبنان ،آرش خان هم هواي لبنان رفتن به سرش زده بود .
عكساي پايين هم مربوط مي شه به زنجير زدن آقا آرش كه از بين شش تا زنجير هر دفعه يكي رو انتخاب مي كرد حالا فرقش توي چي بود ماكه نفهميديم.

اين آقاي محترم رو هم كه مي شناسيد ، پيمان هستش يعني همسر گرامي عطيه ، كه آرش براي قسمت زنجير زني با ايشون همراه بود .



عكس پايين رو ببينيد / از اونجايي كه آرش فقط و فقط فكرش به عزاداري و زنجير زدن بود واصلا اينور و اونور رو نگاه نميكرد يه دفعه روي ديوار يه ساختمان عكس دوتا پرنده ديد كه پيمان رو هم از راه بدر كرد و كشيدش كه عكس پرنده ها رو ببينه




اينم عكس باباشهاب كه آقا آرش معتقده صدا ايشون از همه بهتره و هيچكس به قشنگي باباش نمي خونه


عكسهاي پايين عمو علي يا همون خان عمو هستن كه آرش واقعا عموهاش رو دوست داره و اگر كسي بخواد چپ نگاه كنه مي گه من واقعا ناراحت مي شم ها.

عكس پايين هم آرزو جون يعني همسر گرامي عموعلي هستن كه آرش كلي دوستش داره و تحت هيچ شرايطي از دستش ناراحت نمي شه و در هرحالتي هم كه باشه و آرزو ازش بوس بخواد بي معطلي مي بوسدش.

خوب مي رسيم به عمومحمد كه آرش خيلي دوستش داره و معتقده كه خيلي عمو محمدش خوشگله و خيلي هم خوش تيپه . و آرش مرتب از تيپ ايشون پيروي مي كنه و چون محمد علاقه به برت داره آرش اسمشو گذاشته عمو برتي و خود آرش هم به عشق عموش مرتب از برت استفاده مي كنه


عكسهاي پايين هم آرش با مهام يعني پسرِ خالهمهتاج " كوچكترين خاله باباشهاب" انداخته كه كلي دوستش داره و خيلي خوب با مهام و خواهرش شفق كنار مي ياد.



عكس پايين -باباشهاب و آرش به اتفاق ايمان و آقاي فرهمند - مهام و پدر گرامي آقامحمد هستن- اين ايمان خان پسرخاله بابا شهاب يعني پسرخاله مهري و آقاي فرهمند هستن . البته اين ايمان خان يه سگ دوبرمن داره كه اين سگه نمي دونم چرا اينقدر بيكاره و هر روز از ايوانكي مي ياد تهران شصت آرش رو گاز مي گيره و برميگرده. حالا چه خصومتي بين آرش و اين دوبرمن هست جزو اسرار كشف نشده جهان هستش كه شايد بعدها محققين كشف كنن.

اينم عكس آرش كه بعد از اين همه فعاليت و تلاش در هيات وقتي مي رسيد خونه اينجوري بيهوش مي شد/

خوب قصه ما به سر رسيد .
چندتا عكس بدون شرح هم از آرش عزيزم گذاشتم اميدوارم كه مثل من كه لذت مي برم شما هم خوشتون بياد.
